يكى از داستان هاى كوتاه صادق هدايت است كه ساختارى سورئاليستى، ســمبوليك و نمادين دارد و درك مفهوم مركزى آن تا حدى دشــوار و همراه با تفســير و دريافت‌هايى متفاوت اســت. همانطور كه مى‌دانيم هدايت به حيوانات اهلى و رام‌شدنى علاقه اى انســانى داشت و در آثارى مانند ســگ ولگرد، سه قطره خون، داش آكل، داوود گوژپشــت و.... به نوعى اين عاطفه و اشــتياق و مهرورزى را نشان داده‌است، آنطور كه در آثار او اغلب حيوانات داراى شــخصيت و ويژگى‌هاى عاطفى و هوشــمندانه هســتند، به عــلاوه هدايــت در كتاب «فوائد گياهخوارى» با ديدى فلســفى و با مثال و مصداق‌هاى عينى، اشــتياق و شيفتگى خود را نســبت به آنان بيان داشته و حتى خود به عنوان رفتارى نمادين تا آخر عمر از خوردن گوشت حيوانات پرهيز كرده و دورى جسته است.
مفهوم مركزى داســتان ســه قطــره خون نيز بازگو كردن همين احســاس اشــتياق و مهرورزى و عشق نسبت به حيوانات است و او كوشش مى‌كند تا با ارائه طرحى هنرى و نمادين و مالامال از ندامتى پنهانى و عذابى روان‌خســت، مخاطب را با انديشه‌اى سنگين و تفســيرپذير درگير كند تا هرگاه موفق به كشــف رمز و راز اين رويداد شــد، تأثير آن بر افكار و ذهنيتش چونان باران سرب سنگين بوده و بتواند به تفكرش گرهى بازنشدنى بزند. ســياوش جوانى اســت تحصيل كرده كه با خانواده‌اش زندگى مي‌كند. او گربه‌اى ماده با رنگى گل باقالى دارد كه اســمش نازى اســت و حركات شــگفت‌آور، بچگانه و جالب توجه‌اش از هوشــى غيرمعمول حكايت دارد. سياوش -خودش- در توصيف اين رفتارها به راوى داستان مي‌گويد: «... روزها كه از مدرسه برمي‌گشتم، نازى جلوم مي‌دويد، ميوميو مي‌كرد، خودش را به من مي٬ماليد، وقتى مي‌نشستم از سر و كولم بالا ميرفت، پوزه‌اش را به صورتم مى زد، با زبان زبرش پيشــانيم را ميليســيد و اصرار داشت كه او را ببوسم.»
باز در جاى ديگر مي‌گويد: «... در همان حالى كه نازى اظهار دوســتى ميكرد، وحشــى و تودار بود و اســرار زندگى خودش را فاش نميكرد، خانه ما را مال خودش ميدانســت و اگر گربه غريبه‌اى گذارش به آنجا مي‌افتاد، به خصوص اگر ماده بود، مدت‌ها صداى فيف، تغير و ناله‌هاى دنباله‌دار شنيــده مى‌شد. صــدايى كه نازى براى خبر كردن ناهار مى‌داد با صداى موقع لوس شــدنش فرق داشت، نعره‌اى كه از گرسنگى مي‌كشيــد با فريــادهايى كه در كشــمكش‌ها ميزد و مرنو مرنويى كه مــوقع مـســتيش راه مي‌انداخت، همه با هم توفير داشــت و آهنگ آن‌ها تغيير مي‌كرد: «اولى فريادى جگرخراش، دومي فرياد از روى بغض و كينه، ســومي يك ناله دردناك بود كه از روى احتياجى طبيعى مي‌كشيد تا به سوى جفت خودش برود.» بديهى اســت چنين گربه باهوش و شــيرين كار، نزد صاحبش بســيار عزيز و دوست داشــتنى اســت و ســياوش با حس عاطـفى شــديدى همواره از ســلامت او نــگهبانى و مــراقبــت ميكنــد. تــا اينكه يك روز اتفاق غير منتظره اى مي‌افتد و گربه گل باقالى عاشــق مي‌شــود و به تب و تاب ميرود و تنش كش و قوس مى‌خورد و ناله‌هاى عاشقانه ســر مي‌دهد و شــور و حال ديگرى پيدا مي‌كند، شب‌ها در ميان ساير گربه‌ها به ولگردى مي‌رود، تا اينكه بعد از كشمكش زياد گربه‌اى را به همسرى انتخاب ميكند: «روزها و به خصوص تمام شــب را نازى و جفتش عشــق خودشــان را بــه آواز بلند ميخواندند، تن گرم و نرم و نازك نازى كش و واكش مي‌آمد، در صورتى كه تن ديگرى مانند كمان خميده مي‌شد و ناله‌هاى شادى مى‌كردند.»
علاوه بر اينكه عشــق تازه، نازى را از محيط خانه و شــيرين كارى هايش دور مي‌كند، ســروصداى عاشــقانه آنها كه هرشــب تا نزديكى‌هاى صبح در چمن باغ ادامه دارد نيز سياوش را سخت عصبانى و ناراحت مى‌دارد:... «شــب‌ها از دست عشــق‌بازى‌هاى نازى خوابم نمي‌برد. آخرش از جا دررفتم، يك روز جلو همين پنجره كار مي‌كردم، عاشــق و معشوق را ديدم كه در باغچه مي‌خراميدند، من با همين ششــلول در دو ســه قدميشــان نشانه رفتم، شــش لول خالى شد و گلوله به جفت نازى گرفت، گويا كمرش شكســت، يك جســت بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهــد يا ناله بكشــد از دالان گريخت و جلوى چينه ديوار بــاغ افتاد و مرد. در تمام خط ســير او چكه‌هاى خون چكيده بود. نازى مدتى دنبال او گشــت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوئيد و راســت سركشــته او رفت. دو شــب و دو روز پاى مرده او كشيك داد. گاهى با دســتش او را لمس مى‌كرد، مثل اينكه به او ميگفت: «بيدار شــو، اول بهارست... پاشو...پاشو».
فرداى آن روز نازى با جفتش گم می‌شــود، اما واكنشــى كه از اين حادثه باقى ميماند صداى فرياد و آه و ناله و جيغ گربه‌اى اســت كه هر شب در حيات منزل سياوش نزديك پنجره و درست پاى درخت كاج تكرار شده و به همراه آن سه قطره خون از روى درخت كاج به زمين ميچكد.
تكرار شــبانه ناله‌هاى دادخواهى گربه، شــليك گلوله و چكيدن سه قطره خون در زير درخت كاج نمادها و نشانه‌هايى هستند كه از تركيب و تحليل آنها به مفهوم مركزى اين داســتان مي‌رســيم. بعد از حادثه هولناك و ناباور كشته شدن جفت نازى و استحاله عاشق و معشــوق در يكديگر، كابوســى سخت و ســنگين بر روح و روان سياوش آوار شده كه او را تا ســر حد جنون مي‌كشــاند و چون اين حادثه را براى دوســتش (نويسنده و راوى داســتان) تعريف مي‌كند، او از شــدت مهر و حس رقت و همدردى با حيوان، روانپريش و افســرده شده و در تيمارستان بسترى مى‌شــود و بــه نوشتن ماجرا ميپردازد.
بنابراين، داســتان سه قطره خون روايتى سورئاليستى، سمبليك و نمادين از يك رويداد رئاليستى و واقعى است كه با ساختارى هنرمندانه و روايت مستقيم نويسنده، بر روى تخت تيمارستان آغاز ميشود. «ديــروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطور كه ناظم وعده داد، من حالا معالجه شــده‌ام و هفته ديگر آزاد خواهم شــد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يكســال است. در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم، كاغذ و قلم ميخواســتم به من نميدادند. شبها تا صبح از صداى گربه بيدارم، اين ناله‌هاى ترسناك، اين حنجره خراشيده، جانم را به لب رسانيده». او خود را مستحق اقامت در تيمارستان نميبيند زيرا به درستى ميداند كه قربانى خشونت ظالمانه‌اى شده كه آدمها نسبت به حيوانات روا مى‌دارند و در حالى‌كه عشق به زنده بودن و حفاظت از جوهره حيات در آنان فطرى است، به‌ صورتى بسيار معمولى و بى هيچ قبحى، مورد ايذاء و اذيت قرار ميگيرند و يا جناينكارانه كشــته مى‌شــوند. بیهوده نيست راوى خود را از قماش اينگونه آدمها نميداند: « يكسال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگى ميكنم، هيچ وجه اشتراكى بين ما نيســت، من از زمين تا آســمان با آنها فرق دارم. ولى ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گريه‌ها و خنده‌هاى اين آدم‌ها هميشه خواب مرا پر از كابوس خواهد كرد.»
بيشــتر آدمهايى كه در تيمارستان بسترى هستند همه مشابه سياوش بوده و يا به نوعى در كشت و كشتار حيوانات شريكند. «دو مــاه پيش يك ديوانــه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكســته خودش را پاره كرد، روده‌هايش را بيرون كشــيده بود، بــا آنها بازى مى‌كرد. ميگفتند او قصاب بوده و به شكم پاره كردن عادت داشته.» درباره ناظم تيمارســتان كه مسوول امور بيماران مى‌باشد ميگويد: «همه اينها زير سر ناظم خودمان اســت. او دســت تمام ديوانه‌ها را از پشت بســته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشــم‌هاى كوچك به شــكل وافورى‌ها ته باغ زير درخت كاج قدم مى‌زند. گاهى خم مى‌شــود پائين درخت را نگاه ميكند، هركه او را ببيند ميگويد چه آدم بى‌آزار بىچاره‌اى كه گير يك دسته ديوانه افتاده. » راوى با ساختن فضاهايى كابوس‌گونه قسمت‌هاى حساس رويداد مرگ گربه و سه قطره خون را در شخصيت ناظم حلول مى‌دهــد و ميگويــد: «... من او را ميشناسم و من مى‌دانم آنجا زير درخت سه قطره خون روى زمين چكيده. يك قفس جلو پنچره‌اش آويزان اســت، قفس خالى اســت، چون گربه قناريش را گرفت، ولى او قفس را گذاشــته تا گربه‌ها به‌ هواى قفس بيايند و آنها را بكشــد. ديروز بود، دنبال يك گربــه گل باقالى كرد، همينكه حيــوان از درخت كاج جلو پنجره بالا رفت، به قراوول دم در گفت: «حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولى از خودش بپرسند ميگويد مال مرغ حق است.»
ســه قطره خون در واقع نماد عذاب وجدانى اســت كه با كابوس‌هاى شبانه سياوش و راوى همراه شــده و نمايشــگر بار مكافاتى اســت كه مرغ حق به علت اينكه ســه حبه گندم از مال صغير را خورده بايد در تمامي عمر خود به‌ دوش بكشــد يعنى از ســر شب تا دمدمه‌هاى صبح هق‌هق كند تا ســه قطره خون از سويداى گلويش خارج شده و بر زمين بچكد. نويســنــده داسـتان با طرح چنين نمادى ميخواهد بگويد هنگامي كه خوردن سه دانــه گندم از مال صغير اينهمه جزا و مكافات دارد، پس واى به كشــتن گربه‌اى ملوس، شيرينكار و عاشق به جرم عشقبازى با جفتش. و راوى در پايان داستان در حالى‌كه ماجرا را در حضور رخســاره نامزدش و ســياوش گزارش ميدهد ميگويد: «.... بله امروز عصر آمدم كه جزوه مدرسه را از سياوش بگيرم، براى تفريح مدتى به درخت كاج نشانه زديم، ولى آن سه قطره خون مال گربه نيست، مال مرغ حق است. مى‌دانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هرشب آنقدر ناله ميكند تا سه قطره خون از گلويش بچكد.» و در اينجا راوى با تارش آهنگى ميزند و اين شــــعر را ميخواند:
دريغا كه بـار دگر شــــام شــد / ســراپاى گيتى سيه فام شد / همه خلق را گاه آرام شد / مگر من كه رنج و غمم شد فزون./ جهان را نباشــد خوشــى در مزاج / به جز مرگ نبوده غمم را علاج / وليكن در آن گوشه در پاى كاج / چكيده است بر خاك سه قطره خون.
محتواى اين شــعر به كليتى فراگير اشــاره دارد و با نوعى نگاه ســخت و غير عرفى و منطقى تلخ، بى عدالتى و ظلم انسان را در حوزه زندگى و معركه نزاع و جدال رقم ميزند. اگر ما داســتان مرغ حق را تعريضى ســمبليك به بی‌عدالتى‌هاى اجتماعى بدانيم، محتواى اين شــعر سرنوشت انســان را با كابوسهاى سنگين و ســياه و عذابى اليم عجين كرده و همواره مي‌سرايد:«افســوس كه دوباره شــب آمد و دنيا را تيره و تار كرد و همه مردم آســوده به خواب رفتند الا من كه درد و غمم فزونى يافته اســت. در طبع جهان خوشــى و كاميابى نيست و هنگاميكه ميبينم سه قطره خون در پاى درخت كاج به زمين چكيده است دلهره و هراسى سخت به تفكرمان چنگ ميزند و براى رهايى از اين درد عذاب دهنده، جز رفتن به سوى مرگ راه علاجى وجود ندارد.»